تبليغاتX
من مست می عشقم
میدونی با تو پرم از شعر و ستاره...

 

رفتنم آسان است

 

مثل پرواز صدا از قفس تنهایی

 

مثل رقصیدن موج وقت افتادن برگ

 

رفتنم آسان نیست!!!

 

بعد امروز که از بودن خود غمگینم

 

بعد گم گشتگی و ترس در آغاز شدن

 

رفتنم آسان است...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:55 توسط ..:: ساناز ::..

 

به یادم باش

 

به یادم باش همیشه هم صدایم باش

 

هوایم باش صدایم باش رفیق لحظه هایم باش

 

همیشه هم صدایم باش

 

مثل من باش عاشقم باش

 

بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه

 

دلم با من بدون تو نمیسازه نمیسازه

 

دارم آهسته آهسته من از عشق تو میسوزم

 

به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم

 

بیا با من که من عاشق ترینم

 

من همینم

 

بدون تو درخت بی زمینم

 

من همینم

 

بیا با من که پا بند تو باشم

 

با تو باشم

 

دچار قهر و لبخند تو باشم

 

با تو باشم

 

منو از من بگیر و باورم کن

 

باورم کن

 

غزل آواز عشقم از برم کن

 

باورم کن

 

اگه خوبم اگه بد بدترم کن

 

باورم کن

 

مرا آتش بزن خاکسترم کن

 

باورم کن...

!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:43 توسط ..:: ساناز ::..

 

کفش گشاد که پوشیدی آماده زمین خوردن هم باش!!!

                                         شب اگر هست باشد

صبح روشن هم هست

غم اگر هست باشد

شور و شادی هم هست

چشم گریان اگر هست باشد

لب خندان هم هست...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:6 توسط ..:: ساناز ::..

 

میدونن که باید عاشق باشن!!!

 

من آخرش نفهمیدم این قصه رو که چرا بعضی از آدمها:

 

میدونن که باید کار کنن و به سختی یه کاری پیدا می کنن اما

 

چند وقت بعد ولش میکنن اما بعضی دیگه برای پیدا کردن یه

 

کاری برای حفظ آبروشون حاضرن سخت ترین کارها رو انجام بدن.

 

میدونن لبخندشون به خانوادشون شادی میبخشه اما اخم میکنن در حالی

 

که یکی دیگه در آرزوی داشتن یه خانواده دق میکنه.

 

میدونن که خدا نعمت های زیادی بهشون داده و باید شکر کنن اما

 

نمیکنن ولی یه آدم که نه دل خوش داره نه سلامتی خدا رو شکر

 

میکنه.

 

میدونن که اعتیاد چند سال دیگه نابودشون میکنه اما ادامه میدن

 

ولی یه آدم سرطانی برای چند ماه زندگی حاضره هر کاری بکنه.

 

میدونن که پول زیادی دارن و میتونن به یه آدم محتاج کمک کنن

 

اما نمیکنن ولی یه آدمی که چیز زیادی نداره هر چی داره میبخشه

 

میدونن که باید درس بخونن مطالعه کنن چیز یاد بگیرن تا یه

 

روزی به دردشون بخوره اما وقت تلف میکنن ولی یکی دیگه

 

توی یه روستای دور افتاده بعد از یه روز کاری سخت زیر

 

نور کم چراغ برق سر کوچه درس میخونه.

 

میدونن باید به سر و وضع شون برسن و تمیز و مرتب و

 

خوش قیافه باشن اما حوصله ندارن ولی یه نفر دیگه با یه صورت

 

سوخته آرزو داره که پولی بهش برسه تا صورتش رو جراحی

 

کنه.

 

میدونن که باید ورزش و تفریح کنن میدونن که باید محبت کنن

 

میدونن که باید عاشق باشن میدونن که باید خودشون رو اصلاح

 

نه مردم رو میدونن که باید با ارزش باشن میدونن که باید قوی باشن

 

میدونن که باید صبور باشن میدونن که باید شجاع باشن میدونن که باید

 

پیگیر باشن میدونن که باید با سواد باشن میدونن که باید آرامش داشته

 

باشن میدونن همین لحظه با ارزشترین لحظه هاست

 

اما نمیدونم چرا کارهایی رو که باید انجام نمیدن و کارهای نباید

 

رو انجام میدن واقعا چه کار باید کرد؟؟؟!!!

~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~

 

به حقیقت سوگند و به رنگ گل آن ریشه پاک

 

که به صحرای دل ما رویید

 

به شقایق و به عشق که محبت زیباست...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:15 توسط ..:: ساناز ::..

 

درسهای زندگی بابا بزرگم!!!

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند وگاهی اوقات

 

پدران هم.

 

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با

 

مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد مادر را از داشتن یک روز

 

هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم میکند.

 

در 30 سالگی پی بردم که قدرت٬ جاذبه مرد است و جاذبه٬ قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث

 

ببرد بلکه چیزی است که خود میسازد.

 

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که

 

کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این است که کاری را

 

که انجام میدهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که

 

برای انسان اتفاق می افتد و90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن

 

واکنش نشان میدهد.

 

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیروی

 

کور کورانه بدترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی متوجه شدم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما

 

هرگز بدون ایثار نمیتوان عشق ورزید.

 

در 60 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های

 

خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

 

در 65 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن

 

بزرگ ترین لذت دنیاست.

 

در 70 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:55 توسط ..:: ساناز ::..

 

شهامت داشته باش که باور کنی.

 

هر کس میداند:

 

تو نمیتوانی همه چیز برای همه مردم باشی.

 

نمیتوانی همه کارها را در یک زمان انجام دهی.

 

نمیتوانی همه کارها را به خوبی و به طور یکسان انجام دهی.

 

نمیتوانی همه امور را بهتر از شخص دیگری به انجام رسانی.

 

انسان بودن تو دقیقا شبیه افراد دیگر به نظر می آید :

 

بنا بر این:

 

باید کشف کنی چه کسی هستی و که باید باشی(همان باش)

 

باید تصمیم بگیری چه چیزی در اولویت است و آن را انجام

 

بدهی.

 

باید نیروهایت را کشف کنی و از آنها استفاده کنی.

 

باید یاد بگیری که با دیگران تعارض نداشته باشی.

 

خودت را بپذیری.

 

یاد خواهی گرفت که اولویت ها را تعیین کنی و تصمیم بگیری.

 

یاد خواهی گرفت که همراه با محدودیت هایت زندگی کنی.

 

یاد خواهی گرفت احترام گذاشتن به خودت امری ضروری است.

 

شهامت داشته باش که باور کنی:

 

تو یک شخص شگفت انگیز و منحصر به فرد هستی.

 

تو رویدادی یکتا و یگانه در تمامی تاریخ هستی.

 

که این بیش از یک حق بلکه وظیفه توست که آن چه به واقع

 

هستی باشی.

 

زندگی مساله ای برای حل کردن نیست بلکه هدیه ای است

 

برای دوست داشتن.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:22 توسط ..:: ساناز ::..

 

این نامه رو دوستم واسه خدا نوشته ولی اونو داد به من که بخونم و

 

نظر خودم رو بدم!!!(با اجازه ی ... برای شما هم مینویسم)

 

سلام خدا جون

 

فکر میکنم عصبانی بشی وقتی بشنوی دارم صدات میکنم

 

میگی بازم به من نیاز داره میگی چقدر تو نا شکری ای بنده و

 

چقدر نا سپاس. خدا جون همش فکر میکنم که دیگه نباید صدات کنم

 

که دیگه نباید توقعی ازت داشته باشم چون کاری برای سپاسگذاری

 

از اجابت هایت انجام ندادم و به خاطر محبت های قبلی عکس العملی

 

نشون ندادم.

 

خدا جون اگر دوست من به خاطر کاری بیاد سراغ من و بعد بزاره

 

بره من کلی حالم گرفته میشه و ناراحت میشم پس تو چقدر بزرگواری

 

که از این همه ناسپاسی دلت نمیگیره. میدونی بازم بهت نیاز دارم

 

اما روم نمیشه ازت بخوام واقعا من یه احمقم خدا من معجزه هات رو

 

زیاد دیدم. من هر بار که از روی نا امیدی اومدم کتابتو باز کردم

 

تو یه متنی رو به دست من دادی که دلم لرزید و همونجا شکرت

 

کردم. میخوام منو ببخشی گر چه لایقش نیستم. بزار دوباره روم

 

بشه بیام به درگاهت. قسم میخورم دیگه فراموشت نکنم شاید

 

نماز نتونم بخونم اما خیلی کارهای دیگه هست که تو رو خوشحال

 

میکنه. بازم بهت نامه میدم...

 

                                   ( بنده حقیرت)

 

منم در جواب گفتم:

 

این نامه رو البته من نباید جواب بدم و نمیدهم نمیتوانم هم بدهم

 

فقط میخواهم بگویم که تو صندوق پستی رو اشتباه نوشتی آدرس

 

خداوند را برایت مینویسم تا این بار نامه ات به مقصد اصلی برسد

 

و یقین هم بدان که حتما خواهد رسید و جوابش را نیز به زیبایی هر چه

 

تمام تر با قلم لطفش یقینا دریافت خواهی کرد.

 

تو سرشت پاکی داری پس بیا و این آدرس را هرگز فراموش نکن:

 

پشت هیچستان(یعنی جایی که تو نباشی و فقط او باشد.)

 

خلوت دل

 

بالای بلندی ایمان

 

زیر سایه لبخند

 

خانه دوست

 

نامه ات را به خط نستعلیق یا شکسته یا ثلث ننویس! به خط عشق

 

بنویس. به زبان فارسی یا هر زبان دیگری هم نه! به زبان سکوت.

 

روی کاغذ هم ننویس هر کاغذی که تو مصرف میکنی درختی را

 

قطع میکنند و خداوند درختان را دوست دارد نمیبینی چقدر سبز و

 

با شکوهند آواز میخوانند و میرقصند پس روی دلت بنویس.

 

نیازی هم نیست برای پست کردنش جایی بروی یا تمبری بچسبانی

 

فقط تماشا کن از پشت پنجره اتاقت رقص پرنده ها را آواز درختان را

 

اقتدار آبی آسمان را درخشش ستاره ها و ماه را و آن وقت نامه ات

 

پست میشود و بلافاصله و بی هیچ وقفه ای جوابش از راه میرسد آن قدر

 

بزرگ که در دلت جای نمیگیرد و از چشمانت بر روی گونه هایت

 

میلغزد. اما آن هنگام هرگز فراموش نکن که اشک یک چشمت

 

از آن تو باشد و چشم دیگر نه از آن من که برای همه. منتظر میمانم

 

تا ببینم چه جوابی گرفته ای...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط ..:: ساناز ::..

 

مثل اردک ها بال بزنید!!!!

 

آیا تا به حال به بال های یک جوجه اردک توجه کرده اید؟

 

بال هایشان بسیار کوچک هستند. بسیار کوچک تر از جثه اش

 

در حالی که بال های جوجه های مرغ ٬ خروس و طوطی و...

 

بزرگ تر هستند.

 

آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده اید که چقدر به بال های

 

کوچک خود مینازند؟ با چه احساسی آن ها را تمیز میکنند

 

و با چه غروری آن ها را در هوا تکان میدهند؟

 

این ها را از این جهت میگویم که یک بار دوستم در پارک

 

به تمسخر گفت:"ببین این اردکه چه جوری بال میزنه...

 

فکر کرده عقابه..."

 

دیدم راست میگوید واقعا این اردک ها چه اعتمادی به

 

خودشون دارن به ویژه وقتی در جمع دیگر پرندگان باشند

 

انگار میخواهند از آنها کم نیاورند.

 

چه خوب است ما هم مثل اردک بال بزنیم. قدر تمام چیزهایی

 

را که در زندگی داریم بدانیم و به آنها بنازیم. اردک هیچ وقت

 

نمیگوید چرا بال هایم کوچکند چون یک نوک بزرگ دارد و هیچ وقت

 

نمیگوید چرا قدرت پرواز ندارم چون پاهای قوی برای شنا دارد.

 

پس خودمان را با دیگران مقایسه نکنیم و ناشکر نباشیم

 

و بدانیم آن چه که داریم بهترین است و ما در نوع خود بی نظیر

 

هستیم. در این صورت راحت در رود خانه ی زندگی شنا

 

خواهیم کرد...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط ..:: ساناز ::..

 

قیمت یه روز بارونی چنده؟

 

 

یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند میخری؟

 

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه

 

تراول بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟ اگه نصف روز هم

 

بنشینی یه نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده رو نگاه کنی

 

بوته اش ازت پول بلیط نمیگیره. چرا وقتی رعد و برق میاد از زیر

 

درخت فرار میکنی؟ میترسی برقش بگیردت؟

 

نه!!! اون میخواد ابهتشو نشونت بده.

 

آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد. اینجوری فقط

 

میخواد بگه که منم هستم. فراموش نکن که به خاطر همین

 

بارون که بعضی وقتا کلافه ات میکنه که اه چه بی موقع شروع

 

شد کاش چتر داشتم دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون

 

لک میزنه. هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی

 

چرا تموم وجودشو روی سر ما گریه میکنه؟ اون قدر که دیگه برای

 

خودش چیزی نمیمونه و نابود میشه. هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

 

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی

 

میکنه و به موجودات میبخشه ماهانه میگیره یا قرار دادی کار میکنه؟

 

چرا نیلوفر صبح باز میشه؟ بابت این کارش حقوق میگیره؟

 

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمیاد؟

 

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمیکنیم؟

 

تا حالا شده به خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل

 

گوش کنی پول بلیط بدی؟ قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو میتونی

 

یه شب مهتابی کنار رود خونه گوش کنی. قیمت بلیطش دل تومن!!!

 

خودتو به آب و آتیش میزنی که حتی تابلوی گل آفتاب گردون رو بخری

 

و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی

 

میتونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی

 

گل های آفتاب گردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک

 

نمیشه بلکه پر رنگ تر و زنده تر هم میشن لازم نیست روی

 

این تابلو کاور بکشی چون خاک روشو شبنم صبح پاک میکنه و میبره.

 

تو که قیمت همه چیزو با پول می سنجی تا حالا شده که از خدا بپرسی

 

قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت

 

اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟

 

و خیلی سوال ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟

 

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی این دارایی هایی رو که

 

داری ازت بگیرن زمین و زمان رو فحش و بد و بیراه میگیری؟

 

چی خیال کردی؟ پشت قباله ات که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!!!

 

اینا همه لطفه همه نعمته که جناب عالی به حساب حق و حقوق خودت

 

میذاری اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازت بگیره

 

اینو بدون که اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟)))

 

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه

 

روزا نه مون با خدا پول بدیم؟ یا اینکه چقدر بدیم تا بابت یک

 

کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم

 

اون وقت میفهمی که چرا داری توی این دنیا وول میخوری؟!!!)))

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:16 توسط ..:: ساناز ::..

 

عشقت را ببخش!!!

 

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاورزیرا همه ما

 

با یکدیگر متفاوتیم . اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که

 

دیگران با اهمیت تصور میکنند تعیین نکن زیرا فقط تو میدانی

 

که چه چیزی برایت بهترین است.

 

با زندگی کردن در گذشته یا آینده، زیستن در زمان حال را از دست نده.

 

حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی همه روزهای عمرت را

 

زیسته ای.

 

هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز نا امید نشو

 

هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت دست

 

از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس; زبرا بدین

 

ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی

 

با گفتن اینکه: "یافتن عشق غیر ممکن است" مانع ورود عشق به

 

زندگی خود نشو.

 

سریعترین راه, دریافت عشق و بخشیدن آن به دیگران است.

 

سریعترین راه از دست دادن آن ، محکم نگاه داشتن آن است.

 

رویاهای خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن

 

و نا امیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.

 

زندگی یک مسابقه نیست بلکه سفری ست که هر قدم از مسیر

 

آن را باید لمس کرد و چشید...

 

نظرتون در مورد این عکس چیه...؟

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط ..:: ساناز ::..

 

یک نفر هست...

 

مهربانم ای خوب!

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

 

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

 

تک و تنها به تو می اندیشد و کمی

 

دلش از دوری تو دلگیر است...

 

مهربانم ای خوب!

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

 

به رهت دوخته بر در مانده

 

و شب و روز دعایش این است

 

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

 

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد...

 

مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد

 

یک نفر هست که دنیایش را

 

همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو

 

پیوند زده

 

و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

 

مهربانم ای خوب!

 

یک نفر هست که با تو

 

تک و تنها با تو

 

پر اندیشه و شعر است و شعور!

 

پر احساس است و خیال است و سرور!

 

مهربانم این بار یاد قلبت باشد;

 

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

 

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

 

از ته قلب و دلش میبوسد

 

و دعا میکند این بار که تو

 

با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی

 

و پر از عاطفه و عشق و امید

 

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:10 توسط ..:: ساناز ::..

به من قول بده که میتوانی:

 

 

با خودت مهربان باشی.

 

یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری.

 

شاد و خوشحال باشی.

 

سه آرزو داشته باشی.

 

موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی.

 

به آینده نگاه کنی و ببینی که زیبا هستی.

 

قوی و محکم باشی.

 

روح و روانت را پرورش دهی.

 

به دنبال وحی و الهام باشی.

 

به یک موزیک گوش کنی.

 

پری داستان ها را باور داشته باشی.

 

این واقعیت را درک کنی که بعضی مواقع رویاها به واقعیت

 

میپیوندند.

 

باور داشته باشی که فرشته ای داری که از تو محافظت میکند.

 

درخشش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی.

 

بخندی و درصد خنداندن دیگران باشی.

 

همواره امیدوار باشی.

 

هر آن چه را دوست داری با تمام وجودت دوست داشته باشی.

 

ومهم تر از همه این که:

 

به من قول بده آن طور باشی که

 

دوست داری من برای تو باشم.

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط ..:: ساناز ::..

 

کیک خداوند

 

بعضی وقت ها از خودمان میپرسیم:"مگه من چه گناهی کردم

 

که خداوند چنین مشکلی سر راه من قرار داد؟"

 

برای جواب این سوال یک مثال جالب میزنم:یک روز

 

دختری که از درس جبر نمره نیاورده بود قلبش شکسته بود

 

و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود. به مادرش

 

گفت:"همش اتفاق های بد می افته!"

 

مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک

 

دوست دارد؟ و دخترک جواب داد:"البته من عاشق دستپخت

 

شما هستم!"

 

مادر به او روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد

 

دخترک گفت:" اه...! حالم رو بهم میزنه! مادر تخم مرغ

 

خام به او پیشنهاد کرد دختر گفت:"از بوش متنفرم!"

 

این بار مادر رو به او کرده پرسید:"با کمی آرد چطوری؟"

 

و دختر پاسخ داد که از همه آنها بدش می آید.

 

مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش گفت:"بله

 

شاید همه اینها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی

 

که آنها را به اندازه و شیوه مناسب مخلوط کنی یک کیک

 

خیلی خوشمزه خواهی داشت."خداوند نیز این چنین

 

عمل میکند. ما خیلی وقت ها از پیشامد های ناگوار

 

پروردگارمان شکایت میکنیم در حالی که فقط او میداند

 

که این موقعیت ها (برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی

 

لازم است) و منتهی به خیر میشوند. باید به خداوند توکل کرد

 

و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند

 

معجزه می آفرینند. مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه

 

دوست دارد چون در هر بهار برایت گل میفرستد و هر

 

روز صبح آفتاب را به تو هدیه میکند. پروردگار هستی

 

با این که میتواند در هر جایی از دنیا باشد قلب تو را

 

انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی

 

بگویی گوش میکند.

 

و تو فقط باید صبور باشی و این مراحل را به خوبی

 

طی کنی.

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:47 توسط ..:: ساناز ::..

 

عطر دوست نیلوفرانه است!

 

دوست به دلیل با تو بودن شاد است.

 

دوست تو را راهنمایی میکند اما زندگی تو را نقد نمیکند.

 

دوست به مستقل بودن تو احترام میگذارد و تو را محدود نمیکند.

 

دوست از تو مراقبت میکند اما کنترلی بر تو ندارد.

 

دوست تو را به بازی نمیگیرد اما در بازی زندگی

 

با تو حرکت میکند.

 

دوست خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی میبیند.

 

دوست سد راه پیروزی تو نمیشود و رشد تو را شادمانه دنبال میکند.

 

دوست از تو دفاع کرده و لحظه های سخت را با تو تجربه میکند.

 

دوست تظاهر نمیکند و میداند هیچ کس انسان کاملی نیست.

 

دوست درک میکند که همواره نمیتوانی شاد و سرحال

 

در کنارش باشی .

 

دوست با امیدهای واهی در زندگی سر در گمت نمیکند.

 

دوست مکمل توست او قصد تبدیل تو به شخصی رویایی را ندارد.

 

دوست شاید با تو شروع نکند اما با تو به نتیجه میرسد.

 

دوست در بحران ها فقط حمایت میکند او وقت پند

 

دادن را میشناسد.

 

دوست تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد.

 

دنیا کوچک است با محبت دوست است که آن را بزرگ میبینی.

 

زیرا عشق٬ بخشش٬ ایثار و مهربانی دوست در بزرگی

 

روح زمین میگنجند و نقش به یاد ماندنی اوست که تو را

 

مشتاق "دوست بودن" میکند.

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:55 توسط ..:: ساناز ::..

 

من یک چهار دیواری دارم 2

 

من یک چهار دیواری دارم و یک دنیا

 

دنیایی که در آن کوه هست

 

رود هست مور هست...

 

و کوه به من آموخت

 

که در سرما و گرما در برف و بوران زیر

 

آفتاب سوزان یا باران

 

باید ایستاد ٬ مقاوم!

 

و رود به من آموخت

 

که با وجود سنگ و صخره٬ سد و نرده

 

خار و علف هرزه

 

باید جاری بود مداوم!

 

و مور به من آموخت

 

که با جثه هر چند کوچک با کمک یا

 

بی کمک حتی نم نمک

 

باید اندیشه فردا کرد مصمم!

...

 

و من این دنیا را به چهار دیواری خود آوردم:

 

مصمم ٬ مداوم ٬ مقاوم!

 

من یک چهار دیواری دارم...

 

~~~~~~~~~~

 

نامم را پدر انتخاب کرد!

 

نام خانوادگی را یکی از اجدادم!

 

دیگر بس است!

 

راهم را خود انتخاب خواهم کرد...

این هم نمایی از یه آسمون پر ستاره...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط ..:: ساناز ::..

 

پنجره دل

 

آیینه امروز حتی سکوت دیروز را نیز

 

منعکس خواهد کرد چگونه وداع در سکوت

 

و تنهایی معنا یابد؟ آنجا که باید با هم رفت

 

آن جا که باید با هم خواند تا زمانی که باید رسید؟!

~~~~~~

 

از ارتفاع ارادت دوست عطر یاس مهر فرود می آید

 

تا در امتداد راه٬ اقرار به عشق آسان شود.

 

تبسم ستاره عشق را چگونه میتوانم دید اگر

 

پنجره دلم بسته باشد؟!

~~~~~~

 

بستر اکنون بی حضور ما خالی است

 

این لحظه کجا میتواند حضور داشته باشد

 

اگر من اینجا نباشم٬ و چمنزار چگونه میتواند سبز

 

باشد  اگر من سبز نیندیشم؟!

~~~~~~

 

آن جا که حقیقت آن خورشید پرتقالی رنگ در  دل

 

خاکستری غروب محو میشود٬ آن جا که فصل های

 

انتقالی را حیات نامیده و در حوالی آن٬ موفقیت

 

را خواهانیم به سنگ خویش چگونه موضوعات

 

را بسنجیم وقتی تنها عیار کامل٬ عشق است؟!

~~~~~~

 

در مرز مشترک امروز و فرداها بر فراز قله

 

آرزوها ایستاده ایم. شعله فانوس امید چگونه میتواند

 

بیدار باشد اگر من در بستر نا امیدی خفته باشم؟!

~~~~~~

 

در حجله گاه نسیم و گندمزار٬ دستان ساده دهقان

 

همواره بر شکیبایی اصرار میورزد آری او هم چنان

 

ایستاده است اگر چه زمان در گذر است تمامی الفاظ

 

را اگر میداشتم آیا میتوانستم بگویم که گفتنی نیست؟!

 

☺☺☺☺☺☺☺☺

 

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده ست

 

نغمه ام دلگیر و افسرده ست

 

نه سروری نه سرودی

 

نه هم آوازی نه شوری

 

زندگی گویی از دنیا رخت بر بسته ست

 

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر

 

من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

 

من سرودی تازه میخواهم

 

من امید تازه می خواهم...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 3:33 توسط ..:: ساناز ::..

 

از شکسته ترین حصار

 

تا آبی ترین لحظه ها

 

صبح شد دوباره برخیز و دفتر نا تمام زندگی ات

 

را بگشا خوب بنگر آیا نمیبینی واژه های طلایی

 

خورشید و آواز آبی آسمان را که نگاه جاودان عبور پیچیده است؟

 

یک بار دیگر کنار پنجره بنشین و لبخند پیچک

 

را به باغچه سلام کن آیا پاسخ سلامت را در عطر

 

خیال همیشه ها حس نمیکنی؟ باز هم نگاه کن

 

کمی بیشتر نگاه کن مگر نه این که تو یک پرنده ای

 

با بال های آبی روشن. آیا فراموش کرده ای که با

 

بلند ترین قله ها پیمان بسته ای؟ هنوز هم نفس های تو

 

بوی سر فرازی و صعود میدهند و شاید راوی قصه

 

پرواز تو باشی و یا قهرمان یک قصه نا گفته.

 

کاش میدانستی که تو اولین و آخرین کلام کتاب زندگی

 

نیستی و تار و پود وجودت در نا خود آگاه ذهن

 

قرن ها جا میماند و پروردگار هستی میداند که روزی

 

از راه میرسد که کسی تو را برای همیشه ها روایت

 

میکند. و تو در کوچه پس کوچه های روزها ماه ها

 

و شاید سالها جا مانده ای و به این لحظه های زلال

 

لبخند میزنی.

 

مداد رنگی های کودکی ات را از جعبه خیال و خاطره

 

بردار و عکس لحظه های پاک و معصوم را بر

 

دفتر نقاشی سپید لحظه هایت تصویر کن.

 

تقویم خاک خورده را از روی طاقچه بردار نگاه کن تو

 

میتوانی دوباره به عقب برگردی و دلتنگی هایت

 

را به روزهای رفته بسپاری و آنگاه آیینه چشمانت

 

دوباره زلال خواهد شد و گلدان تنهایی ات به چند

 

شاخه احساس و عشق میهمان خواهد شد.

 

تو از جنس نارون های آشنای کنار جاده ای٬ برگ های

 

زرد و بیمار نگاهت را به دست باد بسپار.

 

آغاز در دست های تو روییده است و پایان از

 

اقاقی های معطر باران خورده٬ تقدیرت را پر کرده است.

 

کاش میدانستی که میشود از شکسته ترین حصار ها

 

به آبی ترین لحظه ها پر کشید آن جا که خورشید

 

بر پشت بام لحظه های همیشه ات تکیه داده است

 

و ثانیه های ترد و تمیزت آیه های زندگی را بر

 

چشمهایت تلاوت میکند و تو پیغمبر آیین دوباره

 

زیستن خواهی شد و رسالتت را بر آب و آیینه و

 

سپیده عرضه خواهی کرد.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:30 توسط ..:: ساناز ::..

خدای آسمونها و زمین روزی که

 

 

خواست موجوداتش را به دنیا بفرسته

 

 

سرگذشت هر کی و رو پیشونیش نوشت و براش گفت

 

 

تو دنیا چی در انتظارشه. اون وقت دنیا رو نشونش داد

 

 

و گفت اونجا دنیاست. حالا هر کی دلش میخواد

 

 

به دنیا بره دستهاشو ببره بالا. اونهایی که دست بلند

 

 

کردن الان توی دنیان یا به دنیا اومدنو اونطور که تو

 

 

 سرنوشتشون اومده بود از دنیا رفتن. و باقی هنوز

 

 

نوبت به دنیا اومدنشون نرسیده یا رسیده و تو راهن.

 

 

... اما این آخرش نیست. لابد تو سرنوشت تو چیزی بوده

 

 

که تو بخاطرش داوطلب دنیا اومدی.

 

 

امید داشته باش و صبر کن.

 

 

از کتاب: یکی پیدا میشه تنهایی مو با هاش قسمت کنم.

 

 

نویسنده: نازیلا نا ساری

~~~~~~

 

بیاموز

 

 

گلم از خود رهیدن را بیاموز

 

به سر منزل رسیدن را بیاموز

 

مجال تنگ و رهای دور در پیش

 

به پاهایت دویدن را بیاموز

 

زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست

 

به قلب خود تپیدن را بیاموز

 

جهان جولانگهی همواره زیباست

 

به چشمت خوب دیدن را بیاموز.

 

~~~~~~

 

آناتومی یک دوست

 

چشم ها: برای دیدن بهترین های وجود تو.

 

 

گوش ها: آماده شنیدن حرف ها و درد دل های تو.

 

 

دهان: برای گفتن حقایق و صحبت با تو در لحظات

 

 

دشوار و سخت زندگی.

 

 

شانه ها: قوت قلب تو هنگامی که احتیاج

 

 

به پشتیبان و تکیه گاه داری.

 

 

بازو ها: برای در آغوش گرفتن تو.

 

 

دست ها: حمایت کردن از تو هنگامی که احتیاج

 

 

به همراه داری.

 

 

پاها: برای در کنار تو بودن و قدم زدن با تو.

 

 

قلب: محلی برای ارسال محبت به تو.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:31 توسط ..:: ساناز ::..

 

گل های کاغذی

 

 

دست به قلم شو٬ مرداب را به تصویر بکش.

 

 

دوری خورشید را به خاطر سبز درخت٬ بسپار.

 

 

گلها را کاغذی نقاشی کن٬ ابرها را غمگین

 

 

و کوهها را سر سپرده .

 

 

به تصویر بکش مرا در برابر دریا٬  قایقی در دریا

 

 

نقاشی کن که بی پروا آب را سپری میکند٬ دور میشود

 

 

و در دور دست ها به عمق میرود و غرق میشود.

 

 

مرداب٬ ترحم را بلد نیست. خورشید دور است

 

 

و درخت دور را دور دوستی میکند.

 

 

گلها کاغذی اما همیشه تشنه اند٬ ابرها غمگین

 

 

و کوهها سر سپرده اند.

 

 

و من باز چشم انتظار قایقی که به ساحل برسد.

 

 

می ایستم و قایق غرق شده را هزاران بار

 

 

در ذهن تجسم میکنم و باز در ذهنم قایقی میسازم

 

 

که مرا این بار به مقصد میرساند.

 

٭٭٭٭٭

 

اگه فکر میکنی میتونی با یک جمله یا یک

 

 

حرف قشنگ دل کسی رو به دست بیاری٬ دریغ نکن.

 

 

اگه فکر میکنی میتونی با یک تماس تلفنی

 

 

برای یک دوست ابراز دلتنگی کنی٬ دریغ نکن.

 

 

اگه فکر میکنی میتونی با یک پیامک٬ گل لبخندی

 

 

گوشه لب یک غمگین بکاری٬ دریغ نکن.

 

 

اگه فکر میکنی  که آغوشت میتونه گرمای محبت

 

 

رو به یک کودک یتیم ببخشه٬ دریغ نکن.

 

 

اگه فکر میکنی... دریغ نکن.

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 1:38 توسط ..:: ساناز ::..

 

من یک چهار دیواری دارم

 

و کاغذ و قلمی

 

قلمی که گاه و بی گاه جور مرا میکشد

 

و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ

 

مینویسد.

 

در آن لحظه قلمم مثل زبانم الکن نیست

 

من من نمیکند کم نم آورد و...

 

مینویسد

 

شیوا بی غلط و بدون بروز هر گونه

 

احساسی.

 

وقتی مینویسم گونه هایم سرخ

 

نمیشوند

 

اشک هایم فرو نمیریزند

 

عصبانی نمیشوم

 

صدایم نمیلرزد...

 

و کاغذ چه صبور نوشته هایم را گوش میدهد!

 

واکنشی از خشم در او نیست

 

نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد

 

مرا به خاموشی وا نمیدارد

 

تنهایم نیز نمیگذارد...

 

در آخر من آرام و سبکبال به کاغذم

 

میگویم:

 

" همه این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد

 

نیستم اما نوشتنم بد نیست."

 

و او همچنان صبور گوش میکند...

 

آن گاه کاغذ را به آب می سپارم

 

و آب میداند که آن را به دست چه کسی برساند...

 

و من دوباره به چهار دیواری ام بازمیگردم

 

در پی " کاغذ صبوری" دیگر...

 

من یک چهار دیواری دارم...

******

زندگي در حكم

 

يك نامه سر به مهر است آن را بگشاييد .

 

يك سفر است به آن قدم بگذاريد.

 

درد ناك است تحملش كنيد.

 

زيباست چشمان خود را به روي آن بگشاييد.

 

طنز است بر آن بخنديد.

 

حيرت انگيز است از آن لذت ببريد.

 

شمع است آن را روشن كنيد.

 

ارزشمند است آن را بيهوده تلف نكنيد.

 

هديه است آن را باز كنيد.

 

عشق است آن را ارزاني بداريد.

 

بي انتهاست به دنبال آن برويد.

 

انواري نوراني است در آن بدرخشيد.

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:50 توسط ..:: ساناز ::..

 

چند پرسش از خداوند؟؟؟

 

از خداوند درباره " قدرت" سوال کردم و او در طول زندگی

 

مرا با مسایل زیادی مواجه نمود و این گونه مرا قدرتمند کرد.

 

از خداوند درباره "عقل" سوال کردم و او معماها و مسایل

 

زیادی فرا رویم قرار داد و من توانستم آن ها را حل کنم.

 

از خداوند درباره "موفقیت" سوال کردم و او عقل و نیروی

 

بدنی برای تلاش و کوشش به من ارزانی داشت.

 

از خداوند درباره "شجاعت و رشادت" سوال کردم و او مرا

 

با خطراتی مواجه نمود تا بتوانم بر آنها غلبه یابم.

 

از خداوند درباره "عشق" سوال کردم و او انسانهای

 

دردمندی را به من نشان داد تا بتوانم به آنها کمک کنم.

 

از خداوند درباره "احسان و نیکی" سوال کردم و او

 

فرصت های زیادی جهت خدمت به دیگران برایم فراهم نمود.

 

در نهایت من چیزهایی را که از خداوند میخواستم دریافت

 

نکردم اما او هر آن چه را که بدان نیاز داشتم در اختیارم

 

قرار داد.

 

_________________

 

کشتی زندگی!!!

 

خورشید سعادت را

 

بر آسمان خانه شما میبینم.

 

صبور باش...

 

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر

 

دوام نمی آورند!!!

___________

 

از عقیده ات با تمام وجود دفاع کن.

 

چرا که " سکوت "

 

سر آغاز کار برای ویرانی توست!!!

___________

 

سه تاری که هیچ وقت نواختنش را

 

نیاموخته ای بردار.

 

و شادمانه ترین ترانه ای که شنیده ای بنواز.

 

تا نسیم امید را...

 

بر گونه هایت احساس کنی!

___________

 

چکی به مبلغ یک تماس 5 دقیقه ای

 

برایت میفرستم. هر چند که امید وار نیستم:

 

شماره تلفن دوست قدیمی ات را

 

به خاطر داشته باشی!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:17 توسط ..:: ساناز ::..

 

برای رشد جوانه های عشق...

 

آن را در هوایی مملو از ذرات خوش قلبی قرار دهید.

 

ریشه های آن را در گلدانی از اعتماد و اطمینان جای دهید.

 

با توجه و افکار مثبت آن را آب دهید.

 

هراز گاهی مقداری احساس بر خاک آن بیفزایید.

 

برگ های سوء تفاهم را هرس کنید.

 

 

 

عشق بخشیدن است

 

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است.

 

عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است.

 

عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است.

 

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه

 

صبر داشتن و ادامه دادن است.

 

 

 

سخت و آسان...

 

آسان آن است که در دفترچه تلفن؛ کسی را پیدا کنی

 

سخت آن است که در قلب کسی جایی بیابی.

 

آسان آن است که در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کنی

 

سخت آن است که به اشتباهات خودت پی ببری.

 

آسان آن است که بدون تفکر سخن بگویی

 

 و سخت آن است که زبان خود را نگه داری.

 

آسان آن است که کسی را که دوستت دارد برنجانی

 

و سخت درمان درد به جای مانده از اوست.

 

آسان آن است که دیگران را ببخشی و سخت طلب

 

بخشش کردن است.

 

آسان وضع قوانین است . سخت اطاعت از آنهاست.

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:17 توسط ..:: ساناز ::..

آموخته ام...

 

آموخته ام؛

 

که دوستان خوب واقعی جواهرات گرانبهایی

 

هستند که به دست آوردنشان سخت و نگه

 

داشتنشان سخت تر است.

 

آموخته ام؛

 

که همه میخواهند روی قله کوه زندگی کنند

 

اما تمام شادی ها وقتی رخ میدهند که در حال

 

بالا رفتن از کوه هستند.

 

آموخته ام؛

 

که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.

 

آموخته ام؛

 

که گریه کردن یک موهبت الهی است که به

 

برخی از بندگان خدا عطا شده است.

 

آموخته ام؛

 

اگر چیزی را با تمام وجود و از صمیم قلبم

 

از خدای مهربان بخواهم غیر ممکن است

 

که اجابت شود.

 

آموخته ام؛

 

که زندگی و همه لحظات آن را پاس بدارم.

 

آموخته ام؛

 

اگر کاری را همه دنیا نخواهند ولی فقط خدا

 

بخواهد آن کار انجام میشود.

 

آموخته ام؛

 

که یاد خدا آرامبخش دلهاست.

 

آموخته ام؛

 

که قطره دریاست اگر با دریا ست.

 

آموخته ام؛

 

که همیشه و همه جا و در هر حالی که باشم

 

تنها و تنها از خدا طلب کمک کنم.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:32 توسط ..:: ساناز ::..

هر آنچه که هستی بهترینش باش ...!

 

 

اگر نمیتوانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

 

بوته ای در دامنه کوهی باش

 

ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه میروید

 

اگر نمیتوانی درخت باشی بوته ای باش

 

اگر نمیتوانی بوته ای باشی علف کوچکی باش

 

و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن

 

اگر نمیتوانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچکی باش

 

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!

 

همه ما را که ناخدا نمیکنند ملوان هم میتوان بود

 

در این دنیا برای همه ما کاری هست

 

کار های بزرگ و کارهای کمی کوچکتر

 

و آن چه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست

 

اگر نمیتونی شاهراه باشی کوره راه باش

 

اگر نمیتوانی خورشید باشی ستاره باش

 

با بردن و باختن اندازه ات نمیگیرند

 

هر آن چه که هستی بهترینش باش!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 0:26 توسط ..:: ساناز ::..

 

چند جمله ي زيبا:

 

☺من ترجيح ميدهم در لفافه درستكار باشم

 

تا به صراحت در خطا.

______________

 

انسان بايد به اندازه كافي بزرگ باشد

 

تا اشتباهاتش را بپذيرد و به قدر كافي باهوش

 

و بسيار قوي تا آنها را اصلاح كند.

___________

 

 تنها راه سرو كار داشتن با قلب انسانها

 

همدردي بر خاسته از عشق است.

___________

 

هيچ كس به غير از خودت نگران خودت نميتواند باشد و بيشتر از خودت نميتواند

 

به خودت كمك كند پس خودت را بيشتر از هر چيزي و هر كسي

 

دوست داشته باش.

____________

  

به تو سپرده بودمش با هزار و يك اميد و امروز براي هزار و يكمين بار

 

دلم را ميبرم تا شكستگي اش را ... گچ بگيرند.

____________

 

اين كه به مردم بگوييد تغيير كنند زيباست

 

اما آيا ميتوانيد خود را تغيير دهيد؟

____________

 

مثبت نگري نگاه مثبت داشتن نيست بلكه پذيرش

 

هر چيزي است آن گونه كه هست.

____________

 

در يك پروانه هيچ نشانه اي از تبديل شدن به

 

پروانه اي زيبا نيست.

____________

 

ما اغلب آن قدر از مورد قبول واقع نشدن هراس داريم

 

كه پيش از آن كه ديگران ما را نپذيرند ما آن را در حق

 

خود انجام ميدهيم.

___________

 

 

 

زندگي ما بر اثر توجه به جرييات و پيچيدگي ها

 

تلف ميشود

 

سادگي سادگي...

_____________

 

سخن گفته شده چون پرنده اي استكه اگر

 

پرواز كرد ديگر نميتوان آن را گرفت.

_____________

 

در انتظار مشكلات كه بخش اجتناب نا پذير زندگي هستند باش

 

و با خودت آرام بخش ترين واژه ها را تكرار كن :

 

اين نيز خواهد گذشت.

_____________

 

اگر كشتي به سويت نمي آيد تو به سوي آن شنا كن.

____________

 

شخصي كه امروز در زير سايه اي آرميده مديون كسي

 

است كه مدت ها قبل درختي كاشته.

___________

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:34 توسط ..:: ساناز ::..

كاشكي بودي و ميديدي ذره ذره جون سپردم

 

دوري ات برام يه سمه قطره قطره ميمردم

 

كاشكي بودي نميذاشتي كه منو از من بگيرن

 

كاشكي بودي نميذاشتي نميذاشتي گلاي باغچه بميرن

 

آرزومه كه يه روزي توي كلبمون منو تو

 

پاي دل هم ديگه پير شيم

 

فقط و فقط منو تو

 

آرزومه هر دو باهم سقف كلبمون بسازيم

 

زير سقف آرزوها به همه مردم بنازيم

 

كاش ميشد منو بفهمي

 

درد پنهونم بدوني

 

حرف عمري خستگي رو

 

از توي چشام بخوني

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:1 توسط ..:: ساناز ::..

سلام

اين شعر هايي كه مينويسم شعرهاي رضا صادقي هستن كه با صداي

قشنگش خونده اميدوارم خوشتون بياد 

 

قسم...

 

 

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم

 

جز به تو و به خوبيات به هيچ كسي خو نكنم

 

قسم به اسمت كه تو رو تنها نزارم بعد از اين

 

اسم تو رو داد ميزنم تا دم دماي آخرين

 

قطره قطره خونمو يك جا به نامت ميكنم

 

دلخوشي هاي دنيا رو خودم به كامت ميكنم

 

ميبرمت يه جاي دور ميشم واست سنگ صبور

 

واست يه كلبه ميسازم پر از يه رنگي پر نور

 

روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت ميكنم

 

دنياها رو فداي اون چهره ي ماهت ميكنم

 

هر چي كه باختي پاي من هر چي كه بردم مال تو

 

دفتر شعر پيرمو وقتي كه مردم مال تو...

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 15:55 توسط ..:: ساناز ::..

اي قشنگترين شعر و غزل اسم تو عشقه

 

اي دردونه ي دور از بغل مهر تو عشقه

 

تو سقوط من سهل ا ومدي گفتي ميموني

 

گفتي عاشقي شمع دلم عشق تو عشقه

 

ياورم شدي وقتي تو تنهايي ميسوختم

 

وقتي اومدي كه چشم به جاده ها ميدوختم

 

مهمون تموم خلوتام شدي از اون روز

 

اي حرمت هر نياز من ناز تو عشقه

 

اي حادثه ي شيرين عمرم با تو زنده ا م

 

عمري واسه پيدا كردنت آواز ميخوند م

 

تو هر نت آهنگ دلم تو رو ميديد م

 

تو هر نفسام ياد تو ام ياد تو عشقه

 

اين مهمه كه ديدمت و حرفت شنيدم

 

فهميدم كه بي خودي نبود پي ات دويد م

 

دوري  ا گه نزديكي و با مني هميشه

 

قربون وجودت ا ون رخ ماه تو عشقه




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:44 توسط ..:: ساناز ::..

اگر عشق نبود...

 

اگر غرور نبود

 

چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند

 

و ما كلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گه گاهمان جستجو نميكرديم

 

اگر خواب حقيقت داشت

 

هميشه با تو  در كنار آن ساحل سبز

 

لبريز از ناباوري بودم

 

اگر ديوار نبود

 

نزديك تر بوديم

 

اگر كينه نبود

 

قلب ها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

 

من با دستاني كه زخم خورده ي توست

 

گيسوان بلند تو را نوا زش مي كردم

 

و تو سنگي را كه من به شيشه ات زده بودم

 

به يادگار نگه ميداشتي

 

و ما پيمانه هايمان را در تمام شب هاي مهتابي

 

به سلامتي دشمنان مينوشيديم

 

اگر عشق نبود

 

اگر خداوند يك آرزوي انسان را بر آورده ميكرد

 

من بي گمان دوباره ديدن تو را آرزو ميكردم

و تو نيز هرگز نديدن من را

 

آنگاه نميدانم به راستي خداوند كدام يك را ميپذيرفت؟...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:7 توسط ..:: ساناز ::..

نبسته ام به كس دل   نبسته كس به من دل

 

 

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

 

ز من هر آنكه او دور چو دل به سينه نزديك

 

 

به من هر آنكه نزديك از او جدا جدا من

 

 

نه چشم دل به سويي نه باد در صبايي

 

 

كه تر كند گلويي به ياد آشنايم

 

 

ستاره ها نهفته اند در آسمان ابري

 

 

دلم گرفت اي دوست هواي گريه با من

 

 

دلم گرفت اي دوست...

 

 

دلم گرفت اي دوست...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:25 توسط ..:: ساناز ::..